تبليغاتX
گشنیز...!

گشنیز...!

چشمام از شدت خواب باز نمیشه....

۳روزی میشه که چشمانم مثل جغد باز است.....

۳روزی هست که کلمه های کتاب را میجوم......

............

ساعت ۳۰/۱۲ ظهر...

تنها ۲ ساعت به امتحانم باقیست.....

دیشب تنها ۲ ساعت خوابیده ام......

....................

و من هنوز فصلی از کتابم باقیست.......

موهایم در هم گره خورده......

تمام دستا و پاهایم اثار خود کار را به خود گرفته اند....

و لحاف زرد رنگم وسط اتاق پهن است.......

........................................................

قدم که بر میدارم هسته های گوجه سبز ۳ روز پیش به پاهایم میچسبد.......

....................

و من هنوز فصلی از کتابم باقیست.........

.....

صدای موبایل از زیر خروار ها کتاب میاید......

کسی آن زیر مرا صدا میکند.........

....

از آن ور خط صدایش را میشنوم: چطوری انتر خانوم...

و من لبخند میزنم : میسی!

....

عقربه های ساعت جلو میروند من ۱ فصلم باقیست.......

صدایم از تو گلویم در می اید : درس خوندی؟

..........................

و اون با خنده ای که مثل کشیدن ناخن رو تخته سیاه بود جوابم را میدهد:

من نمی ام امتحان بدم....میخوام برم بیرون....با همون پسره که باهاش اتو زدم.......

.................

کر میشوم.......لال میشوم.........

و اون همچنان با صدایی که ازش ارامش لبریز بود ادامه میداد :

بعدشم میخوایم بریم خونه ی امیر اینا.......۲ میام ازت شلوارت رو بگیرم....همون کوتاهه...

و من به یاد میارم امیر پسرکی بود در ذهنم کون نشور و یه لا قبا.....

............................

.......

دلم برای خودم میسوزد.......که با عجز ازش میخواهم که نرود......

صدایم را خودم هم به زور میشنوم: تو به من قول دادی مشروب نخوری...نمیشه نری..

...........

به گمانم حالش داره ازم بهم میخوره....

با اکراه همون جواب مسخره را میدهد....:.مشروب من رو نمیگیره....

................................

...

ساعت ۱......

و من دیگر به فکر فصلی که باقیست نیستم......

.........

ساعت ۲.....

روبرویم نشسته.....

یا سایه ای سه رنگ.....

با رژ لب سرخابی.......

شلوار را به طرفش میگیرم......

.......

سوتین مشکی اش کاملا در تاپ صورتی نازکش پیدا بود..........

.....................

بهش میگویم: میترسم....نرو...اگه بلایی سرت بیارن...تو تنها ۲ هفته است میشناسیش....

.............

میخنده...................رفت!

............

ساعت ۳۰/۲.....تو مدرسه......

نگاهم رو با تعجب به بقیه میدوزم.....

به گمانم اشتباه امده ام...

مانتوهایی تنگی که خط شورتشان را به وضوح میتوانستم تشخیص دهم......

شلوارهایی که........

با آرایش های....

و من.....با لباس سورمه ای مدرسه....با مقنعه ای که از گشادی از روی سرم لیز میخورد....

و با خط چشمی نازک......

...............

 و تنها جلوی من را میگیرند......به دلیل ارایش صورت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

انگشتم رو تا ته تو حلقم فرو میکنم ..................

انگشت تفی ام را با شدت به پشت چشمان میمالم.......

.......................................

ساعت ۴۵/۲.......

من در مدرسه.....و او.......

ساعت ۱۵/۳......

من در حیاط و او...........

................

اشنایی از دور میبینم....به سمتم میاید.....

...........

و خودش بی واهمه شروع میکند:

خوب ندادم.....

درس نخونهده بودم....

آخه دوس پسرم ولم کرد........

و من نگاهش میکنم......

و او باز میگوید......

خیلی گهه......۲ماه هرشب پیشم خوابید.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و من به این فکر میکنم که ..........

..............................

به چشمهای گرد شده ی من بی توجه نگاه میکند......

و باز میگوید........

انسیه رو به یاد میاری..........!

و من به یاد میارم..........

و او باز با ارامش برایم سخن میگه:

آدرس طلا خانم رو میخواست..........

طلا خانم زنی که کارش سوزن زدن بود......

طلا خانم زنی که انگشتانش برای کشتن حرام زاده هایی بی گناه ساخته شده بود....

...........................................

و من به طلا خانم فکر میکنم.......به انسیه...به اونی که میدانم الان پاتیل شده است....

....................................

آن چنان راحت سخن میگوید که گمان میبرم از پرده ی اتاقش سخن میگوید.....

از جایم بلند میشوم........

دیگر فکر نمیکنم که فصلی باقی مانده بود......

دیگر فکر نمیکنم که کاش فصلی را خوانده بودم تا الان به جای ۱۹ ...۲۰ میشدم...

..................................................

.............................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگر فکر نمیکنم به آنها.......

دیگر فکر نمیکنم.........

و من به یاده خودم می افتم .........

که این روزها بی تابیم سر به بیابان زذه است.......

این روزها اشکهایم امانم را بریده است........

این روزها تنها یه کلمه را زمزمه میکنم : نمیدانم......

این روزها از همه چیز میترسم....ولی نمیدانم از چی میترسم.....

این روزها اغوش مادرم بهترین پناه گاه است...

این روزها نمیدانم چرا از دلشوره و نگرانی به مرز دیوانگی رسیده ام...

این روزها دیگر قرص ها اثر خود را از دست داده اند.....

این روزها من میترسسسسسسسم..........

این روزها بی شباهت به دختر بچه های کثیف سر چهار راه نیستم....

این روزها نمیدانم مرگم چیست....

این روزها هیچ کس باور نمیکند که من نمیدانم.....

این روزها برادرم میگوید نترس ....من باهاتم.......همیشه.....

این روزها میدانم که بالاترین رنگ سیاهی است....

این روزها به خود میگویم ....از چی میترسی؟

این روزها خدا صدایم میکند...و من میگویم با منی؟

این روزها ضجه هایم  بی شباهت به مردن کسی نیست...

این روزها دسته گل اورا با تمام گل های قرمز اش با تمام تازگی اش در سطل اشغال فرو میکنم...

این روزها معنی دلتگی را دارم یاد میگیرم...به گمانم....

این روزها ۳ مسافر مشهد برایم دعا کردن....

این روزها پدرم برایم تره خرد میکند...اخر من شریک جرم اش شده ام....

این روزها نتوانستم جلوی دلم را بگیرم!!!!!!!!

.......................................

ساعت ۳۰/۴.........

جلوی خانه...........

..................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ ن ۱: درس دارم....امتحان دارم.....فکر و خیال دارم.....بعد از اینها آفتابی میشوم!

پ ن ۲: مشترک مورد نظر در دسترس میباشد....

 پ ن (جدید): گشنیز دیگه به روز نمیشه...........!تمام!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 18:59  توسط گندم  |