تبليغاتX
خوشبختی یعنی با من بودن

خوشبختی یعنی با من بودن


خستم.......

:(

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:45  توسط شقایق 

اینکه الان تو انقدر خوبی و مهربونی  و مث سابق شدی...من و میترسونه

اینکه که بازم بزاری و بری و من بمونم و __________

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:34  توسط شقایق 

بعضی وقتا زندگی از حالت طبیعی خارج میشه...و می افته تو یه سر بالایی که فقط و فقط برات نفس تنگی میاره و خستگی.....

الان زندگی من تو اون زمان و اون وقع اس...اینکه هیچی سر جای خودش نیست...

چقدر دلم میخواد برگردم به 4 سال پیش...4سال پیشی که دغدغه های ذهن کوچیکم انقدر عذاب آور نبود....

چقدر زندگی کثیف شده...چقدر بیرحم.....

به کی باید شکایت کرد؟؟به خدایی که حتی نمیدونی چرا داره این بلا رو سرت میاره....

چقدر زندگی سخته وقتی مجبوری هرروز بزنی به کسخلی و بگی هیچ اتفاقی نیفتاده...

چقدر سخته نگاههای نگران مادرت....

چقدر دیدن بدترین شرایط برای عزیزترینت سخته...

چقدر سخته هیچ کس نگران بارداری خواهره نیست.بسکه غم زیاده....

_________

حس میکنم کم آوردم.....اما مجبورم واسه نزدیکترینهام بلند شم و بخندم...

خدایا تاوان نامردیتو چه جوری باید گرفت؟؟؟

تاوان بی عدالتی رو؟؟؟

حتی تو هم تازگیا در آدم میمالی...

________

من میترسم....من میترسم از روزی که اون اتفاقی که نباید بیفته بی افته.....

من میترسم.....

.....

خدایا تموش کن این بازی تازه رو....این یکی دیگه تحملش آسون نیست....

آخه چه مرگته که کردی تو زندگی ما و نمیکشی بیرون....

از انگشت کردن زندگی ما چی عایدت شده که تمومش نمیکنی...

فاک





+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:29  توسط شقایق 

من یا باید یاد بگیرم کور باشم و کارهای تورو نبینم.....

یا باید چشمام و اونقدر باز کنم و واقعیت هارو ببینم.....

یا باید ازت دورشم و برم.....

________

حس میکنم این دفعه دیگه قدرت گذشت کردن ندارم...حواست رو جمع کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:58  توسط شقایق  | 

وقتی تب 40 درجه داری...

وقتی سرفه هات تا ما تحت ات رو میلرزونه....

وقتی از بدن درد مث یه تیگ گوشت بیفتی....

_________

مهم نیست....

____________

مهم اینه که تو خونه تنها باشی و یکبار هم زنگ تلفن به صدا درنیاد برای پرسیدن حالت

_______________

اینم مهم نیست....

__________

مهم اینه که وقتی با بغض زنگ میزنی به مامانت که حالت خیلی بده و داری میمیری..

بگه نمیتونه بیاد پیشت.....

________

نمیدونم شاید توقع ام زیاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:7  توسط شقایق 

ما باز هم باهم دوست شدیم.......

روز از نو....روزی از نو.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:14  توسط شقایق  | 

امروز که زلزله اومد علاوه بر اینکه من از ترس مرده بودم

داشتم فکر میکردم خوب اومدیم و الان زلزله اومد و همه خواستن بمیرن یکیش من...

بالاخره یه حرف آخری...یه حلالیتی....یه کوفتی

حالا هی فکر میکنم میبینم به اعضای خانواده ام که چیزی نمیخوام بگم...

دوستامم که خوب همه چی و میدونن....

میمونه دوس پسره........

در کل این دوس سره همه جا باید مث برج میلاد سر بلند کنه

_______


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:21  توسط شقایق 

شب که داشتم از خونه میرفتم بیرون...

جفت گوشیهارو سایلنت کردم و گذاشتم روی میز و با خودم نبردم...

با فکر اینکه : خوب کسی با من کاری نداره که زنگ بزنه .....



آخر شب که اومدم خونه دیدم دوس پسره اس ام اس زده...

قلبم تو شرتم میزد _______

....

تمام احساس هام قاطی شد..

عشق...دلتنگی..نفرت...تلافی...

میدونم که چقدر به خودت فشار آوردی و خودت و راضی کردی که رو غرور تخمیت پا بزاری و

 بهم اس ا اس بدی....

و من با یه جمله همش رو جریحه دار کردم .....

نمیدونم چرا این اس ام اس رو بهت زدم.....

اما حتی یک درصد هم از دوس داشتنم کم نشده....

یکبار...و تنها یکبار مث خودت رفتار کردم

لطفا درست رفتار کن...این یک بار رو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:37  توسط شقایق 

دیدی بعضی وقتا اصلا از صبح که پا میشی :

هم تو رو نرو( نون با کسره..بقیه اش سکون) بقیه ای هم بقیه رو نرو تو .....

حالا هی میخواید با هم سازگاری کنید یا جلوی چشم هم نیاید نمیشه ...

امروز تمام اعضای خانواده رو اعصاب من کردی میرقصند....

______

حالا این وسط یه عروسیه تخمی جدا هم دعوت باشی و عروس و دوماد و کل مهمونا به هیچ جات نباشند

و هی مامانه ازت بخواد ابروهات و برداری و موهات و براشینگ کنی....

دیگه ببین چه حالی میشی..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:13  توسط شقایق 

آدم اگه گهگاهی دپرس نشه و زر نزنه....

اگه گهگاهی حوصله ی هیچ بنی بشری و نداشته باشه...

اگه گهگاهی دلش واسه دوس پسره تنگ نشه....

اگه گهگاهی نشاشه به هرچی تعارف و عرف و فلان شعرهای دیگران...

پس زندگی نکرده.....

اما فقط گهگاهی :)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:45  توسط شقایق  |